سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از ندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین٬ بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم







مرحوم محدث قمی(شیخ عباس قمی) بسیار متواضع بودند. ایشان در جوانی کتابی نوشته بودند که اهل منبر و سخنرانان، بسیار از آن استفاده می کردند. روزی پدر ایشان پای منبر عالمی می نشیند. آن عالم مقداری از کتاب شیخ عباس را می خواند. پدر شیخ عباس بسیار خوشش می آید. وقتی به خانه باز می گردد به شیخ عباس می گوید: کاش تو هم مثل آن منبری می شدی که بتوانی آن جور کتاب های فوق العاده را بالای منبر، برای مردم بخوانی.
به برکت: 